فرنام طلا و بلای مامان و بابا

خاطرات و شیرین کاری ها ی من

ادامه خاطرات فرنام

سلام دوست جونا من بعد مدتها تونستم مطلب بنویسم 25 اسفند 89 ساعت 9و نیم صبح با آتلیه هماهنگ کرده بودم که بریم اونجا تا ساعت ده و ده دقیقه تو شمع تولدتو قوت کنی  شب قبل خیلی از شیرینی فروشی های شهرو دنبال یه کیک تولد خوشمل و بچه گونه گشته بودم  اولش از قبل می خواستم سفارش بدم اما شیرینی فروشی سیب که رفتم دیدم کیکهای تولد بچه گونه آماده خوشگلی داره پرسیدم همیشه کیک بچه گونه دارید گفت معمولا آره منم گفتم خوب بهتر همون موقع میگیرم اما شب قبل از تولد شانس ما کیک تولد پسرونه نداشت آخرش بعد از کلی گشتن از شیرینی زندگی یکی که از همه بهتر بوده گرفتیم خلاصه مامان جون با وجود تاکیدهای من ساعت نه و نیم که رفتیم با در بسته آتلیه مواجه شدیم ت...
2 اسفند 1390

خواب یک فرشته

سلام دوست جونا به خاطر چند دقیقه تاخیر فکر کنم نتونم توی مسابقه شرکت کنم آخه می دونین چند روزه اینترنتمون مشکل داره و قطع و وصل میشه  اما به هر حال واسه دل خودم عکس جیگرو میزارم   تا شما هم ببینین   ...
25 خرداد 1390

رویش اولین مروارید

سلام به همه دوستای گلم اول از همه معذرت میخوام که دیر آپ شدم آخه میدونین اشتراک اینترنتمون تموم شده بود تا تمدید کردیم طول کشید روز مادر به  مامان نی نی ها و همه مامانهای دنیا مبارک   یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمی‌فهمم. مادر گفت: تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادر بی‌دلیل گریه میکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی‌دانست که چرا زنها بی‌دلیل گریه میکنند.   بالاخره سوالش را برای ...
2 خرداد 1390

بدون عنوان

روز شنبه ۲۸ فروردین من رفتم  سر کار حتما می پرسی چرا اینقدر زود تنهات گذاشتم آخه عزیز دلم اداره ما برای زایمان ۱۵ روز مرخصی میده و تو چون نزدیک عید دنیا اومدی من شانس آوردم و تونستم بیشتر پیشت بمونم نمی دونی اون روز چه حالی داشتم . همش دلم هواتو می کرد و وقتی تعطیل شدم سریع اومدم خونه اردیبهشت اتفاق خاص و مهمی واسه تو جیگر نیفتاد خرداد بابا ایوب واسه استخدامی آموزش و پرورش شرکت کرد . ۱۵۰ خرداد هم خاله سارا با عمو علیرضا توی حرم عقد کردند و از اونجا رفتیم باغ و تا آخر شب اونجا بودیم چون بابا جون می خواست بره مکه ۱۸ خرداد خاله جون رفتند محضر و اونجا تو اونقدر اذیت کردی که من مجبور شدم همش رات ببرم و چیزی از مراسم نفهمیدم . چند روز...
5 ارديبهشت 1390

ختنه گل پسر

جونم برات بگه جیگیلی از ختنه کردنت روز پنج شنبه ۱۹ فروردین ۸۹ ساعت ۱۱ صبح بیمارستان  بنت الهدی وقت داشتیم من و مامان جون ساعت ۱۰و ۴۵ دقیقه رسیدیم بیمارستان . وقتی رفتیم درمانگاه بیمارستان که پذیرش بشیم گفت که بابا ایوب باید باشه که رضایتنامه رو امضا کنه من و بابایی که اصلا حواسمون به این مساله نبود و بابا رفته بود اداره خلاصه با کلی خواهش منشی گفت تا ساعت ۱۱ و ربع پدرش باید بیاد سریع زنگ زدیم به بابا ایوب که کجایی و زودی بیا بیمارستان بابا هم سه سوته  راه افتاد اما چشمت روز بد نبینه که میدون عدل خمینی رو بسته بودن و ترافیک بود وحشتناک و بابا ساعت ۱۱ و ۲۵ دقیقه رسید و رفت کارا رو کرد و تو رو بردن اتاق عمل . وقتی تو...
30 فروردين 1390

پایان انتظار

روز دوشنبه ۲۴ اسفند ۸۸ بود با بابا ایوب رفتیم دکتر ویزیت ماهانه م بود دکترم گفت تا ۲۰ فروردین وقت داری و می تونم بچه رو نگه دارم انگار تموم خستگی توی تنم موند آخه چند روزبود کمرم خیلی  درد می کرد و خوشحال بودم که آخرین روزایه . تو هم که حسابی لگد می زدی توی شکمم فوتبال بازی می کردی   موقع برگشت هم بابا ایوب منو مجبور کرد پیاده روی کنم شب خیلی دلم گرفته بود و شروع کردم به گریه کردن که نمی تونم تحمل کنم واسه همین  بابا ایوب  منو برد پارک کنار خونه و باهام صحبت کرد از تو گفت که وقتی بیای واسه ت چه کارها بکنیم و کلی منو خندوند و حالم عوض شد ساعت ۲ نیمه شب بود که احساس کردم کیسه آب...
23 فروردين 1390

عکسهای جیگیلی

چند تا عکس جیگرو میزارم تا باهاش آشنا شید عکسهای کاملشو با مناسبتهاش بعدا میزارم این عسل مامان توی بیمارستانه           تولد یک سالگی نفس    شیرین پسر عاشق رانندگیه   اینم چند تا عکس جیگر از عید   ...
22 فروردين 1390

آغاز

سلام من مامان فرنام میخوام خاطرات و شیطنتها ی طلامو بنویسم تا بعدا خودش بخونه و بدونه چقدر عزیز بوده از لحظه حضورت توی زندگیمون شروع می کنم یادمه روز دهم مرداد ۸۸ بود سالگرد ازدواج من و بابا ایوب که فهمیدم تو عزیز دلم توی وجود منی بابا ایوب خیلی خوشحال بود و می گفت بهترین هدیه سالگرد ازدواجو گرفتم منم خیلی خوشحال بودم و دلم غنج می رفت و با وجود تو احساس غرور می کردم  . من و بابا ایوب رفتیم طرقبه و حسابی جشن گرفتیم الان که دارم این مطلبو می نویسم تو طلای مامان شیطتنت می کنی و میخوای موسو ازم بگیری صبر کن پسرم نوبت تو هم میشه   ...
19 فروردين 1390
1