فرنام طلا و بلای مامان و بابا

خاطرات و شیرین کاری ها ی من

[ شنبه 22 تير 1392 ] [ 12:42 ] [ مامان فرنام ]
[موضوع : ]

[ ]

ادامه خاطرات فرنام

سلام دوست جونا من بعد مدتها تونستم مطلب بنویسم

25 اسفند 89

ساعت 9و نیم صبح با آتلیه هماهنگ کرده بودم که بریم اونجا تا ساعت ده و ده دقیقه تو شمع تولدتو قوت کنی  شب قبل خیلی از شیرینی فروشی های شهرو دنبال یه کیک تولد خوشمل و بچه گونه گشته بودم  اولش از قبل می خواستم سفارش بدم اما شیرینی فروشی سیب که رفتم دیدم کیکهای تولد بچه گونه آماده خوشگلی داره پرسیدم همیشه کیک بچه گونه دارید گفت معمولا آره منم گفتم خوب بهتر همون موقع میگیرم اما شب قبل از تولد شانس ما کیک تولد پسرونه نداشت آخرش بعد از کلی گشتن از شیرینی زندگی یکی که از همه بهتر بوده گرفتیم خلاصه مامان جون با وجود تاکیدهای من ساعت نه و نیم که رفتیم با در بسته آتلیه مواجه شدیم تا ده هر چی به موبایلش زنگ زدم جواب نداد و تازه ساعت ده که جواب داد گفت همکارم با من هماهنگ نکرده بود ه الان میام خیلی از دستشون ناراحت بودم آخه می خواستم دقیقا لحظه تولدت شمعتو فوت کنی و عکس بگیریم واسه همین تو ماشین نشستیمو اون لحظه دایی وحید ازت فیلم گرفت خلاصه ساعت نزدیک یازده اومد و با وجود شلوغ کاری های تو ازت چند تا عکس گرفتیم که من هیچ امیدی به عکسات نداشتم اما بعد دیدم نه بد نشده

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 20:54 ] [ مامان فرنام ]
[موضوع : ]

[ ]

مسابقه نی نی و محرم

[ سه شنبه 15 آذر 1390 ] [ 21:46 ] [ مامان فرنام ]
[موضوع : ]

[ ]

خواب یک فرشته

سلام دوست جونا به خاطر چند دقیقه تاخیر فکر کنم نتونم توی مسابقه شرکت کنم آخه می دونین چند روزه اینترنتمون مشکل داره و قطع و وصل میشه  اما به هر حال واسه دل خودم عکس جیگرو میزارم  تا شما هم ببینین

 

[ چهارشنبه 25 خرداد 1390 ] [ 1:49 ] [ مامان فرنام ]
[موضوع : ]

[ ]

رویش اولین مروارید

سلام به همه دوستای گلم اول از همه معذرت میخوام که دیر آپ شدم آخه میدونین اشتراک اینترنتمون تموم شده بود تا تمدید کردیم طول کشید

روز مادر به  مامان نی نی ها و همه مامانهای دنیا مبارک

 

یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمی‌فهمم. مادر گفت: تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادر بی‌دلیل گریه میکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی‌دانست که چرا زنها بی‌دلیل گریه میکنند.

 

بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند. او از خدا پرسید: خدایا، چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟

 

خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم میخواستم او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه‌های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه‌هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد و من به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده‌اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از خانواده‌اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند. به او عشقی داده‌ام که در هر شرایطی بچه‌هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند.

 

به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد. به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی‌رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش میکند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند. و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد.

 

او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد. خدا گفت: می‌بینی پسرم، زیبایی یک زن در لباسهایی که می‌پوشد نیست. در ظاهر او نیست و در شیوه آرایش موهایش نیست و بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است. زیرا چشمهای او دریچه روح اوست و قلب او جایی است که عشق او به دیگران در آن قرار دارد.

 

 

اس ام اس برای تبریک روز مادر ۳ خرداد ۹۰

 

و اما خاطرات فرنام

اول از همه یکی از اتفاقات شهریورو بگم که یادم رفته بود

25 شهریور 89 که 6 ماهه شدی بردیمت آتلیه تا ازت عکس بگیریم اما نمی دونی چقدر

اذیت کردی  نه نی تونستی وایستی نه می تونستی بدون کمک بشینی  هم اینکه

خیلی شیطون بودی و می خواستی همه چیزو بهم بریزی خلاصه با کلی  مشقت ازت

چند تا عکس گرفتیم  که یکی از عکساتو که بزرگ کردیمو توی ادامه مطلب گذاشتم که

روز دندونی خیلی با عکست حال کردی  

روز 19 آبان بود مامانی و عمه ندا و بچه هاش خونه ما بودن داشنیم صبحونه میخوردیم و

عمه ندا بهت تخم مرغ آب پر پز میداد که یهویی دیدیم یه صدایی میاد (یه صدا میاد یه صدا

میاد ) دقت کردیم دیدیم قاشق که به لثه ت میخوره صدا میده نگاه کردیم دیدیم بله دندونت

در اومده و سفید میزنه همگی کلی ذوق کردیم و خوشحال شدیم منو که نگو اینقدر

خوشحال بودم که مروارید های خوشگلت شروع به رویش کرده به همین مناسبت جمعه 12

آذر که دندونت خوب در اومد واست جشن دندونی گرفتیم  و واسه ت آش دندونی پختیم

شیرینی و کیک گرفتیم و تزیین کردیم سالاد الویه درست کردیم که همه چیز خیلی عالی

شد و همه مهمونا راضی بودن تو جیگر هم انگار فهمیده بودی این جشن واسه تویه و کلی

رقصیدی و خوشحال بودی

اینم عکس کیک دندونیت

  

بقیه عکسها ادامه مطلب 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 2 خرداد 1390 ] [ 20:08 ] [ مامان فرنام ]
[موضوع : ]

[ ]

روز شنبه ۲۸ فروردین من رفتم  سر کار حتما می پرسی چرا اینقدر زود تنهات گذاشتم آخه عزیز دلم اداره ما برای زایمان ۱۵ روز مرخصی میده و تو چون نزدیک عید دنیا اومدی من شانس آوردم و تونستم بیشتر پیشت بمونم نمی دونی اون روز چه حالی داشتم . همش دلم هواتو می کرد و وقتی تعطیل شدم سریع اومدم خونه

اردیبهشت

اتفاق خاص و مهمی واسه تو جیگر نیفتاد

خرداد

بابا ایوب واسه استخدامی آموزش و پرورش شرکت کرد . ۱۵۰ خرداد هم خاله سارا با عمو علیرضا توی حرم عقد کردند و از اونجا رفتیم باغ و تا آخر شب اونجا بودیم چون بابا جون می خواست بره مکه ۱۸ خرداد خاله جون رفتند محضر و اونجا تو اونقدر اذیت کردی که من مجبور شدم همش رات ببرم و چیزی از مراسم نفهمیدم . چند روز بعد بابا جون واسه ۴۰روز رفت مکه

تیر

باباجون مکه بود و تو که خیلی بهش وابسته بودی بی تابی می کردی

مرداد

باباجون که قرار بود ۴۰روزه بیاد ۵۰ روز مسافرتش طول کشید  وقتی اومد خیلی از لباسهایی که واسه تو آورده بود کوچیک بود آخه گل من بزرگ شده بود و بابا جون خیلی تعجب کرد

چند روز بعد از اومدن بابا جون از مکه همه با هم رفتیم درگز پیش مامانی و بابایی و عمه ها ( گل من عمو نداره آخه بابا ایوب یک دونه است )

 

شهریور

یک مسافرت چند روزه رفتیم شمال یه شب ساری بودیم یه شب بابلسر بقیه شبها هم محمود آباد تو وقتی دریا رو دیدی اونقدر ذوق کردی که نگو و گریه می کردی مه بزار من برم توی آب

 

 بقیه عکسهای جیگر در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 5 ارديبهشت 1390 ] [ 18:39 ] [ مامان فرنام ]
[موضوع : ]

[ ]

ختنه گل پسر

جونم برات بگه جیگیلی از ختنه کردنت

روز پنج شنبه ۱۹ فروردین ۸۹ ساعت ۱۱ صبح بیمارستان  بنت الهدی وقت داشتیم من و مامان جون ساعت ۱۰و ۴۵ دقیقه رسیدیم بیمارستان . وقتی رفتیم درمانگاه بیمارستان که پذیرش بشیم گفت که بابا ایوب باید باشه که رضایتنامه رو امضا کنه من و بابایی که اصلا حواسمون به این مساله نبود و بابا رفته بود اداره خلاصه با کلی خواهش منشی گفت تا ساعت ۱۱ و ربع پدرش باید بیاد سریع زنگ زدیم به بابا ایوب که کجایی و زودی بیا بیمارستان بابا هم سه سوته  راه افتاد اما چشمت روز بد نبینه که میدون عدل خمینی رو بسته بودن و ترافیک بود وحشتناک و بابا ساعت ۱۱ و ۲۵ دقیقه رسید و رفت کارا رو کرد و تو رو بردن اتاق عمل . وقتی تو اونجا بودی بچه هایی که ختنه کرده بودنو و بیرون اومده بودن گریه می کردن منم دل تو دلم نبود و نگران تو جیگر بودم که حتما درد می کشی اما تو عسل اونقدر خوب تحمل کردی و زیاد گریه نکردی که همه تعجب کردن (دکترت دکتر رجب پور بود که دستش درد نکنه)شب بابا جون و مامان جون و دایی جونا و خاله جون - مامانی و عمه نداو نگین و امییر حسین همه خونه ما بودن و بابا جون ازت عکس گرفت که چند تاشو گذاشتم

 

 

[ سه شنبه 30 فروردين 1390 ] [ 12:39 ] [ مامان فرنام ]
[موضوع : ]

[ ]

پایان انتظار

روز دوشنبه ۲۴ اسفند ۸۸ بود با بابا ایوب رفتیم دکتر ویزیت ماهانه م بود دکترم گفت تا ۲۰ فروردین وقت داری و می تونم بچه رو نگه دارم انگار تموم خستگی توی تنم موند آخه چند روزبود کمرم خیلی  درد می کرد و خوشحال بودم که آخرین روزایه . تو هم که حسابی لگد می زدی توی شکمم فوتبال بازی می کردی   موقع برگشت هم بابا ایوب منو مجبور کرد پیاده روی کنم

شب خیلی دلم گرفته بود و شروع کردم به گریه کردن که نمی تونم تحمل کنم واسه همین  بابا ایوب  منو برد پارک کنار خونه و باهام صحبت کرد از تو گفت که وقتی بیای واسه ت چه کارها بکنیم و کلی منو خندوند و حالم عوض شد

ساعت ۲ نیمه شب بود که احساس کردم کیسه آبم پاره شده خیلی ترسیده بودم آخه امروز دکتر گفته بود خیلی مونده بابا سریع رفت و خاله سارا رو از بالا صدا کرد (آخه عزیز دلم ما طبقه پایین خونه  باباجون زندگی می کنیم ) و سارا اومد و منو که دید مامان جونو بیدار کرد و با بابا ایوب و مامان جون رفتیم بیمارستان اونجا ماما به من گفت شاید تو کامل نشده باشی که با این حرف استرس شدیدی پیدا کردم و برای کامل بودنت دعا کردم  تا نزدیک ساعت ۱۰ صبح تحمل کردم و می خواستم طبیعی زایمان کنم اما وقتی دکترم گفت که ضربان قلبت ضعیف شده منو بردن اتاق عملو و دیگه هیچی نفهمیدم تا اینکه توی اتاق ریکاوری به هوش اومدم و از پرستار پرسیدم بچه م کامله که اون خندید و گفت خداروشکر همه بچه ها کامل و سالمن .

اون لحظه انگار دنیا رو به من داده بودن (البته تو از همه دنیا عزیزتری) و خدارو شکر کردم و منتظر دیدن تو گل شدم که طاقت ناراحتی مامانتو نداشتی  

قدت موقع تولد ۵۰ سانتی متر -  وزنت ۳.۴۵۰ کیلوگرم و دور سرت  ۳۵ بود

اینم چند تا عکس جیگر مامان

این عکسو بابا ایوب با موبایل تو بیمارستان گرفته

اینم یه عکسه که بازم تو بیمارستانه

 

اولین روز سال ۸۹ وقتی قند عسل  ۵ روزه بوده

 

[ سه شنبه 23 فروردين 1390 ] [ 23:04 ] [ مامان فرنام ]
[موضوع : ]

[ ]

عکسهای جیگیلی

چند تا عکس جیگرو میزارم تا باهاش آشنا شید عکسهای کاملشو با مناسبتهاش بعدا میزارم

این عسل مامان توی بیمارستانه عسل مامان توی بیمارستان

 

 

 

 

 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

تولد یک سالگی نفس

   خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com

خدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.comخدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.comخدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.comبهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.comخدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.comخدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.comخدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com

شیرین پسر عاشق رانندگیه

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اینم چند تا عکس جیگر از عید

www.bahar22.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.bahar22.com

 

[ دوشنبه 22 فروردين 1390 ] [ 16:53 ] [ مامان فرنام ]
[موضوع : ]

[ ]

آغاز

سلام من مامان فرنام میخوام خاطرات و شیطنتها ی طلامو بنویسم تا بعدا خودش

بخونه و بدونه چقدر عزیز بوده

از لحظه حضورت توی زندگیمون شروع می کنم

یادمه روز دهم مرداد ۸۸ بود سالگرد ازدواج من و بابا ایوب که فهمیدم تو عزیز دلم توی

وجود منی بابا ایوب خیلی خوشحال بود و می گفت بهترین هدیه سالگرد ازدواجو گرفتم

منم خیلی خوشحال بودم و دلم غنج می رفت و با وجود تو احساس غرور می کردم  .

من و بابا ایوب رفتیم طرقبه و حسابی جشن گرفتیم

الان که دارم این مطلبو می نویسم تو طلای مامان شیطتنت می کنی و میخوای موسو

ازم بگیری

صبر کن پسرم نوبت تو هم میشه  

[ جمعه 19 فروردين 1390 ] [ 17:40 ] [ مامان فرنام ]
[موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 صفحه بعد